غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
293
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
آن جناب ما صدق اين مفهوم سلطان اويس را ميدانست و گمان نميبرد كه آن آفت بجهته مخالفت شاه شجاع بر وى خواهد رسيد تبريز را باز گذاشته روى باصفهان آورده و در اثناء راه بيشتر از پيشتر اولاد را رنجانيده بكشتن و ميل كشيدن تهديد كرد بلكه گاهى سخنان نسبت به آن جوان عاليشان بر زبان مىآورد كه استربانان از تلفظ بامثال آن شرم دارند بناء على هذا شاه شجاع و شاه محمود خاطر برگرفتن پدر قرار داده شمهء ازين معنى باشاه سلطان در ميان نهادند شاه سلطان چون از جناب مبارزى بغايت آزرده خاطر بود گفت كه امير محمد ميخواهد كه شما را بگيرد و سلطان بايزيد را بر تخت نشانده خود لشگركش باشد آنگاه آن سه سركش با هم عهد و پيمان نمودند كه چون باصفهان رسند جناب مبارزى را گرفته مقيد سازند و بعد از وصول به آن بلده نيمشبى سلطان پياده به منزل شاه شجاع آمده رخصت فرار طلبيده شاهزاده از سبب استجازه پرسيد جوابداد كه چنين شنيدهام كه امير محمد از عهد و ميثاق ما خبر يافته اگر اين سخن را ستست فردا همه را ميكشد پس او را ميبايد گشت شاه شجاع در تسكين او كوشيده مقرر فرمود كه صباح حاطر از مهم پدر فارغ گرداند و روز ديگر شاه شجاع شاه محمود و شاه سلطان را با خود متفق گردانيده بدر وثاق امير محمد رفت و جناب مبارزى در آنوقت در بالا - خانه بود و بتلاوت كلام اللّه اشتغال مينمود شاه محمود با نوكران خاصه بر در بيرون نشست و شاه شجاع با جمعى از دليران در پاى نردبان بايستاد و مسافر ايوداجى با شش نفر به بالا رفت امير محمد مظفر از ايشان پرسيد كه كجا بوديد جوابدادند كه شاه شجاع خرجى ندارد جناب مبارزى غضبناك دست به شمشير برد و مسافر ايوداجى خود را بر بالايش افكند آن جناب از زير آن برجست و بجنك مشت مشغول گشت و شادى سپر باز پايهايش را گرفته بكشيد تا بيفتاد و فى الحال آنجماعت شير پيشهء شجاعت را درهم بسته در خانه مضبوط ساختند و او زبان بدشنام گشاده تا هنگام غروب لب از هرزه گوئى نبست و چون شب شد نوكران شاه شجاع و شاه محمود و شاه سلطان جيبه پوش گشته جناب مبارزى را بقلعهء طبرك بردند و در شب جمعهء نوزدهم رمضان سنه ستين و سبعمائه شاه سلطان بموجب اشاره شاه شجاع بدان حصار شتافته جهان بين آنخسرو حشمت آئين را ميل كشيدند و شاه شجاع بر سرير پادشاهى نشسته پدر مكفوف البصر را بقلعهء سفيد فرستاد و خواجه برهان الدين وزير نيز در آن ايام به حكم شاه شجاع گرفتار گشته بعد از دو ماه اوراق هستى را بباد فنا داد و امير محمد بعد از آن بيست روز در آنحصار بسر برد باكوتوال قلعه اتفاق كرده طبل مخالفت فرو كوفت و بنابر آنكه اولاد امجاد از كردار خويش پشيمان بودند در استرضأ خاطر پدر كوشيده رسل و رسايل فرستادند و مراسم عذرخواهى بتقديم رسانيده مهم بر آن جمله قرار دادند كه امير محمد بشيراز آيد و خطبه و سكه بدستور سابق باسم و لقبش مزين باشد و شاه شجاع استصواب پدر در هيچ كار دخل ننمايد و جناب مبارزى بشيراز رفته شاه شجاع بوعده وفا نمود و بعد از چندگاه امير محمد مظفر باغواء طايفهء از مردم بد گوهر همت بر آن گماشت كه شاه شجاع را گرفته سلطان بايزيد را بر تخت سلطنت نشاند و شاه يحى را لشگركش گرداند شاه شجاع ازين معنى وقوف يافت